فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

940

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

النَّوَابع - [ نبع ] : « نَوَابعُ البعير » : عرقهاى روان شدهء شتر . النَّوَاة - ج نَوًى و نَوَيَات ، و جج أَنْواء و نِويّ و نَوِيّ [ نوي ] : هستهء خرما و مانند آن از قبيل تخمه يا بزر ؛ « نَوَاةُ الذَّرَّةِ » : هستهء اتم . النَّوَاجِب - خالص و لب هر چيزى كه پوست نداشته باشد . النَّوَاجِذ - [ نجذ ] : چهار دندان آسياب در دهان . النَّوَاجِل - [ نجل ] : شترانى كه بر روى گياه نَجيل ( علف هفت بند ) چرا كنند . النَّوَّاح - [ نوح ] : صيغهء مبالغه است بر وزن ( فَعّال ) ، - ( ح ) : پرنده اى بسان قمرى است . النَّوَّاحَة - [ نوح ] : مؤنث ( النوَّاح ) است ؛ « حَمَانَةٌ نَوّاحَةٌ » : كبوتر ناله كننده . النَّوادِر - [ ندر ] : « نَوادِرُ الكلام » : شگفتيهاى گفتار ، آنچه كه بندرت گفته شود ، گفتار فصيح و بليغ . النَّوَادِه - [ نده ] : شترانى را كه با هم برانند . النَّوادِي - [ ندو ] : ماده شتران متفرقه ، ناحيه‌ها ؛ « نَوَادِي الدّهِر » : حوادث زمان . النَّوَار - [ نور ] : مص ، - ج نُور : زنى كه از شك و تهمت گريزان است . النِّوَار - دورى و نفرت از شك و گمان بهر صورت كه باشد . النُّوَّار - [ نور ] : مرادف ( النَّور ) است . النَّوَّار - [ نور ] : بسيار روشن و نورانى . نَوَّار - [ نور ] : ماه پنجم از سال شمسى است ( مراد ) نام ديگر آن ( ايّار ) است . النُّوَّارَة - ج نَوَاوِيْر [ نور ] : واحد ( النوَّار ) است . النَّوَّارَة - [ نور ] : چراغ پر نور و دور افكن كه با آن چيزهاى دور را در شب مىبينند . النَّوَازِع - [ نزع ] : زنان فاسد و تبهكار . النُّوَاسِ - [ نوس ] : « نُوَاسُ العنكبوتِ » : تار عنكبوت ؛ « نُوَاسُ الدخانِ » : دوده كه از سقف آويزان باشد . النَّوَّاس - [ نوس ] : خسته و ناراحت . النَّوَّاسَة - [ نوس ] : مؤنث ( النَّوَّاس ) است ، چراغ سفالى كه به شكل صدف ساخته مىشود و در آن نفت ريخته و فتيله قرار مىدهند تا شبانگاه از روشنائى آن استفاده كنند ، فتيله اى كه داراى مواد محترقه باشد و آن را در قدحى قرار مىدهند تا از روشنائى آن استفاده نمايند نام ديگر آن ( النُّوَيْسَة و الطَّوَّافة ) است . النَّوَاشِر - برگها و ريشه‌هاى باطن دست . النَّوَاشِط - [ نشط ] من المسائِل : مسائلى كه از موضوعى مهم گرفته مىشود . النَّوَاصِح - [ نصح ] : « غيوثُ نَوَاصِحُ » : بارانهاى پى در پى . النَّوَاصِي - [ نصو ] : اشراف و بزرگان مردم . النَّوَاطِح - سختيها و ناملايمات . النَّوَاظِر - ( ع ا ) : رگهائى در سر كه به دو چشم متصل است . النَّوَافِش - [ نقش ] : « إبلٌ أو غنمٌ نوافِش » : شتران و گوسفندان كه در شب بدون چوپان چرا كنند . النَّوَّاق - [ نوق ] : آنكه با مهارت و دانائى كارها و امور را اصلاح كند . النَّوَاقِل - [ نقل ] : « نَوَاقِلُ العربِ » : عربى كه خود را از قبيله اى به قبيلهء ديگر وابسته كند ؛ « نَوَاقِلُ الدَّهْرِ » : پيشامدهاى زمانه كه همواره در حال تغيير و تبديل است . النَّوَال - [ نول ] : بخشش ، سهم ، صواب ، درست . النَّوَام - [ نوم ] : به معناى ( النَّوم ) است ، - ( طب ) : بيمارى خواب . النَّوَّام - [ نوم ] : « رجُلٌ نَوَّامٌ » : مردى كه بسيار مىخوابد ، خوشخواب . النَّوَاهِق - [ نهق ] ( ع ا ) : مرادف ( النّاهِقانِ ) است ؛ « نَوَاهِقُ الحمارِ » : عرعر خر ، و نيز به معناى آواز ستور است كه از داخل بينى در آيد . النَّوَاهِل - [ نهل ] : شتران گرسنه . النَّوْء - [ نوأ ] : مص ، گياهان و بقولات ، ، - ج أَنْواء و نُوآن و انوء : عطا و بخشش ، ستاره اى كه در آستانهء غروب رفتن باشد ، و نيز به معناى غروب ستاره ايست در مغرب و بر آمدن ستارهء ديگرى در همان زمان از طرف مشرق هر شب تا سيزده روز ، باران . نُوِّبَ - [ نوب ] فلانٌ : در نوبت قرار گرفت . النُّوب - [ نوب ] : زنبور عسل ، نژادى از مردم سودان . النَّوْب - [ نوب ] : مص ، جمع ( النّائِب ) است ، مسافت يك شبانه روز راه ، نزديكى ، بر خلاف دورى ، نيرو . النُّوبَة - ج نُوَب [ نوب ] : بلاى نازل شده ، مصيبت ، اسم است از « نَابَه امْرٌ او انتابَه » : آنكه بلا زده و مصيبت رسيده باشد . النُّوبَة - نژادى از مردم سودان ، سرزمين وسيعى در جنوب الصعيد است كه ويژهء اين تيره از مردم است . الثَّوْبَة - [ نوب ] : مص ، - ج نُوب : فرصت ، نوبت ، اسم است از ( المُنَاوَبَة ) نوبت گرفتن ، - ( طب ) : زمان تب كردن ، زمانيكه بيمارى ناگهان سخت شود ؛ « نَوْبَةٌ قَلْبِيَّة » : بيمارى قلبى ؛ « نَوْبَةٌ عصبيَّة » : بيمارى عصبى ، النُّوبِيّ - واحد ( النُّوب ) فردى از نژاد ويژهء كشور سودان است . النُّوتَرُون - ( ف ) : جزئى از تركيب هستهء ذره بجز ايدروژين سبك ، و در آن اثر برقى وجود ندارد . النُّوتيّ - ج نَواتيّ [ نوت ] : ملوان دريائى ، - عِنْدَ الْعَامّة : و در زبان متداول به معناى مرد بسيار بخيل مىباشد . النَّوْح - [ نوح ] : مص ، زنان داغديده كه براى گريستن گرد هم جمع شوند . النَّوْحَة - [ نوح ] : يك بار گريستن ، اسم مره از ( نَاحَ ) است ، گريه و ناله و شيون بر مرده ، نيرو و توان . نَوَّرَ - تَنْوِيراً [ نور ] الشيءُ : آن چيز روشن شد ، - الصُّبحُ : روشنائى بامداد برآمد ، ، - المصباحَ : چراغ را روشن كرد ، - لِفُلانٍ : براى او چراغ روشن كرد ، - الشّجرُ : درخت شكوفه داد - الزَّرعُ : كِشت رسيده شد ، - التمرُ : در خرما هسته بوجود آمد ، - المرأةَ : زن را از تهمت دور كرد ، - على فلانٍ : كار